تبليغاتX
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
مزدور....

 مزدور...

شهر مزدوران....مزدوران زنخدان دریده...آنقدر می شویند و می خوابند و می روبند که..دیگر خودشان هم باور ندارند که...مزدورند.

مزدور لحظات پست اعتماد...مزدور شهوات دون التهاب(التهاب آدمیت)

ای تنها ترین تنها،ای کودک من

تا زمانی که غرقه در رنگارنگ کودکی هستی و تا آن لحظه ای که از عصمت سیر نشده ای آنقدر می پری و می خندی و می دوی که می توان تو را صدا زد...نگاه کرد و...حسد ورزید.چرا که همین که چشمان نرمت را بر هم گذاری تندبادی تو را در می نوردد و تو قهقهه خواهی زد.

دیگر بار می نویسی برای فرزندت:

شهر من،شهر مزدوران

نوشته یکی از دوستان بسیار خوبم (الناز ادیب)

|+| نوشته شده توسط دارا در دوشنبه 1387/02/16 ساعت 1:54 بعد از ظهر |

......می بوسمت

یكروز می‌بوسمت!

فوقش خدا مرا می‌برد جهنم!

فوقش می‌شوم ابلیس!

آنوقت تو هم به خاطر این كه یك «ابلیس» تو را بوسیده، جهنمی می‌شوی!

جهنم كه آمدی، من آن جا پیدایت میكنم و از لج خدا هر روز می‌بوسمت!

وای خدا!

چه صفایی پیدا می‌كند جهنم ...!

یك روز می‌بوسمت!

پنهان كردن هم ندارد.

مثل خنده‌های تو نیست كه مخفی‌شان می‌كنی‌، یا مثل خواب دیشب من كه نباید تعبیرشود، مثل نجابت چشمهای تو است، وقتی كه توی سیاهی چشمهای من عریان می‌شوند.

عریانی‌اش پوشاندنی نیست، پنهان نمی‌شود...

یك روز می‌بوسمت!

یكی ازهمین روزهایی كه می‌خندانمت، یكی از همین خنده‌های تو را ناتمام می‌كنم: می‌بوسمت!

و بعد، تو احتمالا سرخ می شوی، و من هم كه پیش تو همیشه سرخ...

یك روز می‌بوسمت‌!

یك روز كه باران می‌بارد‌، یك روز كه چترمان دو نفره شده‌، یك روز كه همه جا حسابی خیس است، یك روز كه گونه‌هایت از سرما سرخ سرخ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی، آهسته، می‌بوسمت...

یك روزمی‌بوسمت!

هر چه پیش آید خوش آید!

حوصله‌ی حساب و کتاب كردن هم ندارم!

دلم ترسیده، كه مبادا از فردا دیگر «عاشقم» نباشی.

دلم ترسیده، كه مبادا از فردا دیگر «عشق من» نباشی. آخر، عشق سه حرفی كلاس اول من، حالا آن قدر دوست داشتنی شده كه برای خیلی‌ها سه حرف كه سهل است، هزار هزار حرف باشد.

به قول شاعر: عشق كلاس اول، تنها سه حرفاست، اما كلاس آخر، عشق هزار حرف است ...
یك روز می بوسمت!

فوقش خدا مرا می برد جهنم!

فوقش می شوم ابلیس!

آنوقت تو هم به خاطر این كه یك«ابلیس» تو را بوسیده، جهنمی می‌شوی!

جهنم كه آمدی، من آن جا پیدایت می‌كنم و از لج خدا هر روز می‌بوسمت!

وای خدا!

چه صفایی پیدا می‌كندجهنم!

یك روز می‌بوسمت!

می خندم و می‌بوسمت!

گریه می‌كنم و می‌بوسمت!

یك روز می آید كه از آن روز به بعد، من هر روز می‌بوسمت!

لبهایم رامی‌گذارم روی گونه‌هایت‌، و بعد هر چه بادا باد:

می‌بوسمت!

تو احتمالاسرخ می‌شوی، و من هم كه پیش تو همیشه سرخ

یک روز..............

|+| نوشته شده توسط دارا در سه شنبه 1387/02/03 ساعت 10:26 قبل از ظهر |

ریز و درشت

تقصیر انسان ها نیست .... !!!

حجم خون فقط به اندازه ایست ، که در لحظه ، یا در مغز در گردش است یا در دستگاه تناسلی ... !!!

**********

سلطان غم یا سفینه ی نجات ... ؟!!

 

ای انســـان هایی که یزید و شمر را به فحش ناموس می کشید ،؛، آیا حاضرید برای حسین (ع) ،

بسته ای تَــره ... خُرد کنید ... ؟!!

 

***********

 

جیگر خودم را خام خام....

 

سفــــــر یعنی مـن و گستاخی مـن ...

همیشه رفتــــن و هرگــــــــز نماندن ...

هــــــزاران ساحــــل ُ نادیده دیــــدن ...

به پرسش های بی پاسخ رسـیدن ...

،؛،

 

باز هم می گویم ...

خامـــــی که پختـــــه نشود ، هیچـــــش سفــــــر لازم نیست ....

ولی می رویم تا با پیچ جادّه بپیچیم ، باشد که رستگار شویم ....

|+| نوشته شده توسط دارا در دوشنبه 1387/01/12 ساعت 4:41 بعد از ظهر |

بی تو به سر نمی شود

ای خنياگر ((همايون مثنوی))های دلتنگی که ((نوا))ی شور انگيز آوازت ((آرام جان)) ((خلوت گزيدگان)) است. ای نغمه گر ((بیداد))های روزگار که ((چشمه نوش)) ساز صدايت ))آهنگ وفا))ی بيدلان است، ای ((دستان)) شيرين لهجه که از ((دولت عشق)) تحريرهای دل نشينت ((راز دل)) به ((آستان جانان)) می بردو ((در خيال))((چهره به چهره)) حقيقت می نشاند.ای ترنم دلربای باران در ((شب،سکوت و کوير)) که شاه بيت غزل هايت ((جان عشاق)) را به ((ياد ايام)) دلنوازی دوست زنده می کند. در ((شب وصل)) که شور و ((ماهور))ت ((سر عشق)) باز می گويد، از سوی ((دل مجنون))((دود عود)) بر می خيزد و هر سر اندازی که در پی گشودن ((معمای هستی)) است، ((رسوای دل)) می کند. ای مطرب ساز عاشقان، اين روزها که ((دل شدگان)) ((زير گنبد مينا)) در انتظار ((پيام نسيم)) مهرورزی اند، و ((جان جان)) دلدادگان، چشم به راه ((سرو چمان)) بهار بهروزی است، مگو که ((زمستان است)) نغمه ای سر کن از ((انتظار دل)) تا با رشته ی ((پيوند مهر)) به ((سپيده)) آرزوها چشم بگشايم و همنوا با حنجر ی آتشين تو محبوب را بخوانيم که ))بی تو به سر نمی شود)) و باقی را ((عشق داند....))

|+| نوشته شده توسط دارا در سه شنبه 1386/07/24 ساعت 7:21 بعد از ظهر |

آی آدمها

صدای باد می اید عبور باید کرد
 و من مسافرم ای بادهای همواره
 مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
 مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
 پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
 دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پک
 و در تنفس تنهایی
 دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
 حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید

 

ای عبور ظریف!

بال را معنی کن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

 

|+| نوشته شده توسط دارا در سه شنبه 1386/07/17 ساعت 3:22 بعد از ظهر |

نمی دانم چه خواهد شد

بزم سرنوشت

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

 

برایشان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

 

|+| نوشته شده توسط دارا در یکشنبه 1386/07/15 ساعت 3:17 بعد از ظهر |

برای تو....

             

تنها دلیل من که خدا هست و

این جهان

زیــــباست

وین حیات عزیز و گرانـــبهاست:

لبخند چشم توست.

|+| نوشته شده توسط دارا در شنبه 1386/07/14 ساعت 7:2 بعد از ظهر |

الف، لام، جنون

            الف

آغاز یک آغاز

 

من برای آغاز

در پی گلواژه یی می گردم،

که تقدم دارد بر تمام جملات هستی

ناگاه واژه بسم الله چه هجوم سختی،

به زبان می آرد.

|+| نوشته شده توسط دارا در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 6:45 بعد از ظهر |

سارا و دارا

سارا و دارا

ديکتههههههههه!!!!!

پدر: بنويس! - سارا و دارا با هم به مدرسه ميروند! نه!نه! ننويس!!!ننويس!!! سارا و دارا غلط ميکنن با هم به مدرسه بروند!!! بنويس سارا و دارا هر کدام تنهائی به مدرسه میروند! اگرم تو راه همديگرو ديدن٫ نه به هم سلام ميکنن و نه چيزی! سارا از اينور خيابون به مدرسه ميرود و دارا از اونور خيابون!!!

پدر: نوشتی!!! خب. بنويس سارا و دارا دوستان خوبی برای همديگر هستند! نه!!! نه اينم ننويس!!! سارا و دارا خيلی بی جا کردن که اصلأ اسم همديگر رو ببرن٫ چه برسه به دوستی! اينا چيه ديگه به اين بچه ها ياد ميدن!!!

بچه: بااااااااااااااااابااااااااااااااااا بگو ديگه ديرم شد

پدر: بچه بنويس زودتر ديگه!آهان اين خوبه. بنويس سارا و دارا در خانه به مادرشان کمک می کنند. نوشتی؟خب. بنويس سارا و دارا در روزهای تعطيل با هم به گردش ميروند!نه نه نه نه! زبونم لال! زبونم لال! خدايا توبه توبه! نمی دونم کی  به اين سارا و دارا اجازه داده که با هم از اين کارا بکنن؟!همين کارارو ميکنن که به درس و مشق شون نميرسن ديگه! زمان ما يه اکبر بود و يه زهرا! کاری هم با کار همديگه نداشتن و از صبح تا شب تو خونه بودن و درس می خوندن! انگار يه اشتباهی تو سيستم آموزشی شده!!! اين که زندگی سارا و دارا نيست! زندگی مايکل جکسون رو ورداشتن کردن الگو تو کتاب فارسی اول دبستان!!!اصلأ ولش کن! ديگه هم حق نداری اين طرفای کتاب رو بخونی! لای اينجاها رو واکنی پدرت رو در میارم!! بذار از اين طرف کتاب بهت ديکته بگم!!! آها بنويس آن مرد آمد.

بچه: مگه ديگه مردی هم مونده که بياد!!!

پدر: بنويس آن مرد داس دارد. نه! نه! چی داری مينويسی؟ الان ميريزن اينجا و همه مونو ميگيرن!آن مرد که داس دارد کمونيست است! بنويس آن مرد بيل دارد! آن مرد کلنگ دارد! آن مرد اصلأ ايرانی نيست! يه افغان است که اينجا کار ميکند و پول هايش را ميفرستد افغانستان! البته حالا که پول افغانستان شده دلار٫ آن مرد بيل و کلنگش را برميدارد و می رود افغانستان. هر بيل که به زمين بزند٫ ده دلار ميگيرد که اگر يک ماه آنجا کار کند ميتواند يه آپارتمان در اينجا بخرد!

بچه: .................................................................؟

|+| نوشته شده توسط دارا در شنبه 1386/07/07 ساعت 5:15 بعد از ظهر |

کافر نمی شوم هرگز ... چون به نمی دانم های خود ایمان دارم

 

 

شعرها از حضرت استاد حسین پناهی، روح آزادش شاد

 

سلام
خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار

 

*******

 

خب آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق ِ سگ تا دینِ روز
این کله ی پوکو می گیرم بالا
و از بی سیگاری می زنم زیرِ آواز
و انقدر می خونم
تا این گلوی وامونده وا بمونه
تا که شب بشه و بچپم توی چهار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشقِ سیاهِ خیالیِ منو ضرب گرفته
شام که نیست
خوب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض چشم منو پوتینای مچاله و پیریِ که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمامو می بندمو کله رو ول می کنم رو بالشی که
پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست

خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور باشی از کله ی سحر یامفت بگیو یامفت بشنُویو
آخر سر انقدر سر به سرت بذارن
تا سر بذاری به خیابونا

ای......... هـــی
دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم
می دونی
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی......خلاص

هههههههه ...اگه این نبود
حالیت می کردم
که کوه هارو چطوری جابجا می کنن
استکانهارو چجوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم چجوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که عظمتِتُ جلال
امشبم گذشت و کَسی ما رو نکشت
بعدشم چشمامو می بندمو
دل و میسپرم به صدای فلوتِ یدی کوره
که هفتاد سال تِمومِ
عاشق یه دختر 14 ساله ی بوره
منم عشق سیاهمو سوت می زنم
تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب
یه صدای آشنایی چه خوش می خوند
بشنو
هی لیلی سیاه
انقدر برام عشوه نیا
تو کوچه تو در تو سر تا سر این شهر
هر جا بری همراتم
سرو و سوتک می دونه
کشته عشوه هاتم.

 

*******

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت

 

*******

 

حرمت نگه دار...دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
.....
آری ... دلم ،گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد
تا بدانم و بدانم و بدانم...
به وار وا نهادم مهر مادری ام را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
از صفحه یی به صفحه یی
از چهره یی به چهره یی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن
فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زدم یک جا
همه را
به حرمت چشمان تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس
آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه یی که آویشن را می سرود
و آویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟
حرمت نگه دار ...گلم
دلم
اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین

نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعناع
شک دارم به ترانه یی که
زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند
پس ادامه می دهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور ورنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا بردم
از دیوار راست بالا رفت
به معجزه ی کودکی با قورباغه یی در جیبم
حراج کردم همه ی رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
وبوته ی گونی به جای موهایم
آری....گلم....دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند
تا کِی و به کدام مرام بمیرد

آری...گلم...دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش
که برای تو طلوع می کند
با سلامی به عطر آویشن...

 

*******

 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیشها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زنها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آیینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم
پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

 

*******

 

اینجایم
بر تلی از خاکستر
....
اینجایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم

 

*******

 

برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم و
همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند

 

*******

 

به ساعت نگاه می کنم حدود 3 نصفه شب است
چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سو سوی چند چراغ مهربان
و سایه های کشتزار شبگردان خمیده و خاکستریِ گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم
چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا می پرم و
خوب می دانم
سالهاست که مُرده ام

|+| نوشته شده توسط دارا در چهارشنبه 1386/04/20 ساعت 1:49 بعد از ظهر |

حال من ....

نیستم از مردم

حال من:

حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه هر روز کم کم مي خورم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟؟آفتاب!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه ي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم!ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا طلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين!شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود؟؟ قصه هايم را خريداري نبود؟؟ واي!رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من فرهاد و مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟؟ آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟نه! هيچ کس اندوه ما را ديد؟نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم....      

|+| نوشته شده توسط دارا در سه شنبه 1386/04/19 ساعت 2:13 بعد از ظهر |

روزگار حقیر نسبیت

 «هُو»

این شعر و یکی از دوستای بسیار خوبم گفته :

 

«هُو»

 می خواستم بر فراز کو