|
هو المحبوب ســـــــلام به همه دوستان من دارا هستم ولی پر از ندار متولد 5 مهر هزار و سیصد و یکی از سالهای قشنگ خدا الان فقط یه جمله دارم که بنویسم: هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم و اما این وبلاگ: این وبلاگ با تمام محتویاتش تقدیم به کسی که من و به جایی رسوند که پنجره ای جدید به زندگیم باز شد و خدا را شاکرم از این همه لطفی که به من عطا کرده و این محبوب را در زندگی من قرار داده مخلصانه و صادقانه می گویم دوستش دارم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
87/02/05 - 87/02/21
87/02/01 - 87/02/07 87/01/08 - 87/01/14 86/07/22 - 86/07/30 86/07/05 - 86/07/21 86/07/08 - 86/07/14 86/07/01 - 86/07/07 86/04/05 - 86/04/21 86/04/08 - 86/04/14 86/03/05 - 86/03/21 85/04/22 - 85/04/31 85/04/05 - 85/04/21 جستجو
پیوندها
|
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم
مزدور....
شهر مزدوران....مزدوران زنخدان دریده...آنقدر می شویند و می خوابند و می روبند که..دیگر خودشان هم باور ندارند که...مزدورند. مزدور لحظات پست اعتماد...مزدور شهوات دون التهاب(التهاب آدمیت) ای تنها ترین تنها،ای کودک من تا زمانی که غرقه در رنگارنگ کودکی هستی و تا آن لحظه ای که از عصمت سیر نشده ای آنقدر می پری و می خندی و می دوی که می توان تو را صدا زد...نگاه کرد و...حسد ورزید.چرا که همین که چشمان نرمت را بر هم گذاری تندبادی تو را در می نوردد و تو قهقهه خواهی زد. دیگر بار می نویسی برای فرزندت: شهر من،شهر مزدوران نوشته یکی از دوستان بسیار خوبم (الناز ادیب)
......می بوسمت
یكروز میبوسمت! فوقش خدا مرا میبرد جهنم! فوقش میشوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك «ابلیس» تو را بوسیده، جهنمی میشوی! جهنم كه آمدی، من آن جا پیدایت میكنم و از لج خدا هر روز میبوسمت! وای خدا! چه صفایی پیدا میكند جهنم ...! یك روز میبوسمت! پنهان كردن هم ندارد. مثل خندههای تو نیست كه مخفیشان میكنی، یا مثل خواب دیشب من كه نباید تعبیرشود، مثل نجابت چشمهای تو است، وقتی كه توی سیاهی چشمهای من عریان میشوند. عریانیاش پوشاندنی نیست، پنهان نمیشود... یك روز میبوسمت! یكی ازهمین روزهایی كه میخندانمت، یكی از همین خندههای تو را ناتمام میكنم: میبوسمت! و بعد، تو احتمالا سرخ می شوی، و من هم كه پیش تو همیشه سرخ... یك روز میبوسمت! یك روز كه باران میبارد، یك روز كه چترمان دو نفره شده، یك روز كه همه جا حسابی خیس است، یك روز كه گونههایت از سرما سرخ سرخ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی، آهسته، میبوسمت... یك روزمیبوسمت! هر چه پیش آید خوش آید! حوصلهی حساب و کتاب كردن هم ندارم! دلم ترسیده، كه مبادا از فردا دیگر «عاشقم» نباشی. دلم ترسیده، كه مبادا از فردا دیگر «عشق من» نباشی. آخر، عشق سه حرفی كلاس اول من، حالا آن قدر دوست داشتنی شده كه برای خیلیها سه حرف كه سهل است، هزار هزار حرف باشد. به قول شاعر: عشق كلاس اول، تنها سه حرفاست، اما كلاس آخر، عشق هزار حرف است ... فوقش خدا مرا می برد جهنم! فوقش می شوم ابلیس! آنوقت تو هم به خاطر این كه یك«ابلیس» تو را بوسیده، جهنمی میشوی! جهنم كه آمدی، من آن جا پیدایت میكنم و از لج خدا هر روز میبوسمت! وای خدا! چه صفایی پیدا میكندجهنم! یك روز میبوسمت! می خندم و میبوسمت! گریه میكنم و میبوسمت! یك روز می آید كه از آن روز به بعد، من هر روز میبوسمت! لبهایم رامیگذارم روی گونههایت، و بعد هر چه بادا باد: میبوسمت! تو احتمالاسرخ میشوی، و من هم كه پیش تو همیشه سرخ یک روز..............
ریز و درشت
تقصیر انسان ها نیست .... !!! حجم خون فقط به اندازه ایست ، که در لحظه ، یا در مغز در گردش است یا در دستگاه تناسلی ... !!! ********** سلطان غم یا سفینه ی نجات ... ؟!! ای انســـان هایی که یزید و شمر را به فحش ناموس می کشید ،؛، آیا حاضرید برای حسین (ع) ، بسته ای تَــره ... خُرد کنید ... ؟!!
***********
سفــــــر یعنی مـن و گستاخی مـن ... همیشه رفتــــن و هرگــــــــز نماندن ... هــــــزاران ساحــــل ُ نادیده دیــــدن ... به پرسش های بی پاسخ رسـیدن ... ،؛، باز هم می گویم ... خامـــــی که پختـــــه نشود ، هیچـــــش سفــــــر لازم نیست .... ولی می رویم تا با پیچ جادّه بپیچیم ، باشد که رستگار شویم ....
بی تو به سر نمی شود
ای خنياگر ((همايون مثنوی))های دلتنگی که ((نوا))ی شور انگيز آوازت ((آرام جان)) ((خلوت گزيدگان)) است. ای نغمه گر ((بیداد))های روزگار که ((چشمه نوش)) ساز صدايت ))آهنگ وفا))ی بيدلان است، ای ((دستان)) شيرين لهجه که از ((دولت عشق)) تحريرهای دل نشينت ((راز دل)) به ((آستان جانان)) می بردو ((در خيال))((چهره به چهره)) حقيقت می نشاند.ای ترنم دلربای باران در ((شب،سکوت و کوير)) که شاه بيت غزل هايت ((جان عشاق)) را به ((ياد ايام)) دلنوازی دوست زنده می کند. در ((شب وصل)) که شور و ((ماهور))ت ((سر عشق)) باز می گويد، از سوی ((دل مجنون))((دود عود)) بر می خيزد و هر سر اندازی که در پی گشودن ((معمای هستی)) است، ((رسوای دل)) می کند. ای مطرب ساز عاشقان، اين روزها که ((دل شدگان)) ((زير گنبد مينا)) در انتظار ((پيام نسيم)) مهرورزی اند، و ((جان جان)) دلدادگان، چشم به راه ((سرو چمان)) بهار بهروزی است، مگو که ((زمستان است)) نغمه ای سر کن از ((انتظار دل)) تا با رشته ی ((پيوند مهر)) به ((سپيده)) آرزوها چشم بگشايم و همنوا با حنجر ی آتشين تو محبوب را بخوانيم که ))بی تو به سر نمی شود)) و باقی را ((عشق داند....))
آی آدمها
صدای باد می اید عبور باید کرد
ای عبور ظریف! بال را معنی کن تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
نمی دانم چه خواهد شد
بزم سرنوشت نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد برایشان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
برای تو....
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیــــباست وین حیات عزیز و گرانـــبهاست: لبخند چشم توست.
الف، لام، جنون
آغاز یک آغاز من برای آغاز در پی گلواژه یی می گردم، که تقدم دارد بر تمام جملات هستی ناگاه واژه بسم الله چه هجوم سختی، به زبان می آرد.
سارا و دارا
سارا و دارا ديکتههههههههه!!!!! پدر: بنويس! - سارا و دارا با هم به مدرسه ميروند! نه!نه! ننويس!!!ننويس!!! سارا و دارا غلط ميکنن با هم به مدرسه بروند!!! بنويس سارا و دارا هر کدام تنهائی به مدرسه میروند! اگرم تو راه همديگرو ديدن٫ نه به هم سلام ميکنن و نه چيزی! سارا از اينور خيابون به مدرسه ميرود و دارا از اونور خيابون!!! پدر: نوشتی!!! خب. بنويس سارا و دارا دوستان خوبی برای همديگر هستند! نه!!! نه اينم ننويس!!! سارا و دارا خيلی بی جا کردن که اصلأ اسم همديگر رو ببرن٫ چه برسه به دوستی! اينا چيه ديگه به اين بچه ها ياد ميدن!!! بچه: بااااااااااااااااابااااااااااااااااا بگو ديگه ديرم شد پدر: بچه بنويس زودتر ديگه!آهان اين خوبه. بنويس سارا و دارا در خانه به مادرشان کمک می کنند. نوشتی؟خب. بنويس سارا و دارا در روزهای تعطيل با هم به گردش ميروند!نه نه نه نه! زبونم لال! زبونم لال! خدايا توبه توبه! نمی دونم کی به اين سارا و دارا اجازه داده که با هم از اين کارا بکنن؟!همين کارارو ميکنن که به درس و مشق شون نميرسن ديگه! زمان ما يه اکبر بود و يه زهرا! کاری هم با کار همديگه نداشتن و از صبح تا شب تو خونه بودن و درس می خوندن! انگار يه اشتباهی تو سيستم آموزشی شده!!! اين که زندگی سارا و دارا نيست! زندگی مايکل جکسون رو ورداشتن کردن الگو تو کتاب فارسی اول دبستان!!!اصلأ ولش کن! ديگه هم حق نداری اين طرفای کتاب رو بخونی! لای اينجاها رو واکنی پدرت رو در میارم!! بذار از اين طرف کتاب بهت ديکته بگم!!! آها بنويس آن مرد آمد. بچه: مگه ديگه مردی هم مونده که بياد!!! پدر: بنويس آن مرد داس دارد. نه! نه! چی داری مينويسی؟ الان ميريزن اينجا و همه مونو ميگيرن!آن مرد که داس دارد کمونيست است! بنويس آن مرد بيل دارد! آن مرد کلنگ دارد! آن مرد اصلأ ايرانی نيست! يه افغان است که اينجا کار ميکند و پول هايش را ميفرستد افغانستان! البته حالا که پول افغانستان شده دلار٫ آن مرد بيل و کلنگش را برميدارد و می رود افغانستان. هر بيل که به زمين بزند٫ ده دلار ميگيرد که اگر يک ماه آنجا کار کند ميتواند يه آپارتمان در اينجا بخرد! بچه: .................................................................؟
کافر نمی شوم هرگز ... چون به نمی دانم های خود ایمان دارم
شعرها از حضرت استاد حسین پناهی، روح آزادش شاد
سلام
*******
خب آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
*******
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
*******
حرمت نگه دار...دلم
*******
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
*******
اینجایم
*******
برای اعتراف به کلیسا می روم رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم بخشیده خواهم شد به یقین علفها بی واسطه با خدا سخن می گویند
*******
به ساعت نگاه می کنم حدود 3 نصفه شب است
حال من ....
حال من: حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه هر روز کم کم مي خورم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟؟آفتاب!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه ي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم!ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد از اين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا طلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين!شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود؟؟ قصه هايم را خريداري نبود؟؟ واي!رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من فرهاد و مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شومتان خسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟؟ آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟نه! هيچ کس اندوه ما را ديد؟نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفأل مي زنم....
روزگار حقیر نسبیت
«هُو» این شعر و یکی از دوستای بسیار خوبم گفته : «هُو» می خواستم بر فراز کو |